آمدهام بنویسم که وطنم را ابرهای سیاه پوشانیده است!
دیگر از روشنی، برف و باران خبری نیست.
دلم برایت میسوزد وطنم

باورکن دیگر به تو نمیبالم، دیگرنمیخواهم دروغ بگویم که کشور و ملت با فرهنگ هستیم، دیگرنمیگویم ما تاریخ چندهزارساله داریم، دیگر از مولانا و ابوعلی سینا نمیگویم.
حالا نام من با طالب و ملاهیبتالله و تروریست گره خورده است، حالا مارا بنام دشمن انسانیت میشناسند، حالا برمن تمسخرمیکنند، من زاده سرزمین بیفرهنگ و خشونت هستم اما دلم میسوزد نه بخاطرخودم، نه بخاطر چور وچپاول و فساد، نه بخاطر نام بدکشورم، بخاطر سربازان فروخته شده ، دلم میسوزد که هر روز کشته میشوند، دلم برای طفلهای که در انتحار و راکت قربانی شدند و میشوند گرفته است!

برای کودکان روی جاده و برای عروس و دامادی که با هزار فقر و بدبختی جشن آرزوهایشان را تدارک دیدند و دریک چشم بهم زدن همه امیدها وعزیزان شان را به خاک سپردند، وجودم از این همه بیتدبیری، و بی پروایی و فساد میلرزد.
دلم برای ملتم خون است، که بیگانهها درباره سرنوشت شان تصمیم میگیرند، دلم برای ملتم خون است که عمرشان در انتظار و امید فردای روشن سپری شد در اینجا دیگرهمیشه.
شب است وصبحی وجود ندارد
دلم برایت میسوزد وطنم…
منابع:
نویسنده: مسیح اعظم
فرستنده: محمدعثمان نجیب