سالهاست که براساس تعریف کنوانسیون ۱۹۴۸ سازمانملل متحد مبنی بر جلوگیری از نسل کشی، انسان هزاره در معرض یکی از بدترین نسل کشیهای تاریخ قرار دارد.
شگفتی اما اینجاست که غالب نخبگان هموطن غیر هزاره هنوز نمیخواهند به این واقعیت اعتراف کنند. هنوز هضم این واقعیت دردناک برای این جماعت دشوار و غیر قابل پذیرش است. هنوز اعتراف به کشتار هزارهها و نام بردن از این قوم در معرض نسلکشی برای خیلیها سخت است.

وقتی به اعلامیههای حامدکرزی ریس جمهور پیشین، عبدالله عبدالله شریک قدرت اشرف غنی، لوی سارنوال سابق افغانستان و برخی از احزاب و جریانها و شخصیتهای ملی و نخبگان فکری و مدنی و اجتماعی را مینگریم میبینیم که جامعه افغانستان هنوز آمادگی پذیرش این واقعیت- که انسان هزاره در معرض نسل کشی قرار دارد- را ندارد.
آیا این جماعت درک درستی از تعریف نسلکشی ندارند؟ آیا این مساله هنوز برای آنها مبهم و تعریف ناشده است یا مساله دیگری در میان است؟
گمان میکنم فهم مساله نسلکشی انسان هزاره مطابق کنوانسیون ۱۹۴۸ مجمع عمومی سازمانملل متحد بسیار ساده و آسان است و این بزرگواران نیز این مساله را به راحتی میفهمند اما مشکل اساسی این جاست که اعتراف به نسلکشی انسان هزاره برای این عده بسیار دشوار است و از این جهت به این مساله اعتراف نمیکنند.
منشاء این دشواری کجاست؟ چرا این جماعت به رغم این وضوح مساله نسلکشی از پذیرش نسلکشی انسان هزاره سرباز می زنند؟ تصور می رود یکی از دلایل عدم پذیرش نسلکشی انسان هزاره از سوی نخبگان سیاسی، نخبگان اقوام و حتی حقوقدانان برجسته کشور که روزگاری در راس دستگاههای عدلی و قضایی افغانستان و در ارتباط با مجامع حقوق بشری بودند، عصبیت پنهان و مزمن و بشدت نهادینه شده و رسوب کرده در لایههای زیرین شخصیتی این جماعت است. این عصبیت مزمن از اعتراف به واقعیت نسلکشی انسان هزاره جلوگیری می کند. براستی این عصبیت از کجا می آید؟ آیا جنبه ایدئولوژیک دارد؟ آیا جنبه سیاسی دارد یا عامل دیگری در میان است؟ به باور من این عصبیت بیش از این که ریشه سیاسی و ایدئولوژیک داشته باشد، ریشه تباری و قومی دارد. تعصب تباری و قومی در لایههای عمیق شخصیت و رفتار بسیاری از نخبگان ما رخنه و رسوب کرده است و به عنوان یک مرض مزمن و در حال عمیقتر شدن در جامعه به ویژه در میان نخبگان، مانع از اعتراف به حقایق و واقعیات پیرامون شان میگردد.
بنابراین مادامی که در داخل افغانستان این عصبیت همچنان ریشه دار است و نفس میکشد و ریشه دارد؛ هرگز نمیتوان به یک جامعه و آینده انسانی و پویا و سرشار از امید و ایمان به ارزشهای بشری و همزیستی عادلانه دست یافت. بحث دیگر، ترس این افراد، احزاب و جریانها از پیامدهای اعتراف به نسلکشی انسان هزاره است. این مجموعهها میپندارند که اگر امروزه به نسلکشی انسان هزاره اعتراف نمایند در فردای اجرای عدالت و داوری عادلانه و تصامیم مقتضی؛ احتمالا به لحاظ تباری و شخصیتی دچار شرم سازی قومی و زیانهای تباری خواهند شد و ناگزیر هزینههای اخلاقی و سیاسی و حقوقی را برای این اعتراف و برسمیت شناختن را پرداخت خواهند کرد.

در بعد خارجی مساله، شناسایی نسلکشی انسان هزاره بسیار بسیار بغرنج است. چرا که اگر مساله نسلکشی انسان هزاره از سوی سازمانملل و مجامع بینالمللی برسمیت شناخته شود، جهان مجبور است مطابق مفاد جلوگیری از نسلکشی کنوانسیون ۱۹۴۸ برای پایان دادن به نسلکشی انسان هزاره اقدامات سخت افزاری و نرم افزاری بسیاری را انجام دهد. اقداماتی که هزینههای سیاسی و امنیتی و تدابیر جهانی را میطلبد.
چیزیکه اکنون جهان غرب به عنوان عمدهترین مدعی دفاع از حقوق بشر، سازمان ملل متحد و کشورهای اسلامی آمادگی پرداخت آن را ندارند. در چنین وضعیتی است که سوگمندانه نسلکشی انسان هزاره برای سالهای سال ادامه خواهد یافت و نیاز است که برای جلوگیری از این پدیده ضد انسانی و نفرت انگیز خود انسان هزاره در همگامی با سایر نهاد و جریانهای که ماهیت چنین کشتار بیرحمانه ای را به رسمیت میشناسند تدابیری حقوقی و سیاسی و امنیتی را انجام دهد.
منابع:
نویسنده: عارف رحمانی، عضو پیشین مجلس نمایندگان