در جنگ حماس و اسرائیل این نکته را فراموش نکنیم که هر دو طرف اعتقاد به محو کامل یک دیگر را دارد. این محو کامل را، دو طرف منازعه از کتب دینی خود استخراج و استنباط کرده اند. دو طرف به شدت به باورهای مذهبی خود گره خورده و هم دیگر را انسان نمیدانند تا به حقوق انسانی یک دیگر احترام قائل باشند.
انسانی وجود ندارد هردو طرف به دنبال منافع مؤمنان به دین خود هستند. در ادیان مساله انسان مهم نیست مساله مهم، مساله قوم و مذهب است. این جنگ به نابودی یک طرف و یا دو طرف منازعه خاتمه پیدا میکند.
در یک بحث تلویزیونی عرض کردم که دو جریان به شدت عقیدتی و متعصب، نمیتوانند در جوار هم زندگی نمایند راه حل پیدا شدن نیروهای معتدل و خردمند است که به جای تعصبات دینی و قومی به انسان بودن و حقوق انسانی، فکر نمایند.
گروهای ضد انسانی نمیتوانند، مساله انسانی و حقوق بشری را، حل نمایند. این داستان مثل این ماند که از هیبتالله و طالبها، حقوق و کرامت زن و مرد را مطالبه نماییم در حالیکه از بنیاد چنین چیزی در اندیشه طالب وجود ندارد. او زن را انسان نمیداند و مردی که بیعت نکند را هم انسان نمیداند.

در ادیان و در مذاهب، بحث انسان مطرح نیست بحث ایمان و انسان به قید ایمان به همان دین مطرح است. این مشکل تمام ادیان سامی و ابراهیمی است.
و همه اشیا در جهان در یک دگرگون مستمر تا رسیدن به حل و یا منحل شدن تضادها این دگرگونی ادامه دارد.
هر موجودی ضد خود را در درونش می پروراند و نتیجه وضع و ضد وضع میشود سنتز و یا وضعالمجامع.
هگل و مارکس تقابل دیالکتیک را هم در طبیعت و هم در جوامع انسانی صادق میدانیستند یعنی به این گونه به دیالکتیک اعتقاد داشتند.
ماتریالیسم دیالکتیک یعنی دگرگونی و تقابل در طبیعت و در اشیاء و هگل روی دیالکتیک تاریخی تاکید داشت. اما مارکس به تئوری دیالیکتیک تاریخی هگل نام ماتریالیسم تاریخی گذاشت.
هگل به روح گسترده و عام در هستی اعتقاد داشت به همین دلیل ایده آلیسم هگل خیلی معروف شد و گفتم این ایده آلیستی را کی یر کگور متفکر دانمارکی قبول نداشت و می گفت که هگل به مفاهیم بی نهایت کلی و انتزاعی پرداخته در حالیکه مساله اصلی بشر، واقعیتها، جزئیات و آحاد جامعه است ما نمیتوانیم کوچهای در دانمارک را از آسمانها، پیدا نماییم.
مارکس با اینکه تحت تاثیر هگل بود و در بیان ایدهلوژی خود حتا عبارات هگل را بکار گرفت اما میگفت اشتباه هگل معنا گرائی، ایده آلیستی بودن وی است و فلسفه وی با سر راه میرفت اما من روی پا قرار دادم که با پایش راه برود. وی معتقد بود که همه تحولات تاریخی امر مادی است که با وجوه سه گانه تز، آنتی تز و سنتز، راه میافتد. لذا مارکس روی ماتریالیزم تاریخی یعنی مادی بودن دگرگونیهای تاریخی تاکید و اعتقاد داشت و فلسفه خود را علمی و یا کشف قوانین علمی تاریخ میخواند.

کارل پوپر به شدت مارکس و کشف قوانین علمی تاریخی وی را رد میکرد و می گفت هیچ قانونی در جامعه و در طبیعت قطعی و یقینی نیست. همین اعتقادات را که هگل از فلاسفه متأخر اروپا مطرح کرد هراکلیتوس پیش از سقراط در مورد تبیین طبیعت بیان کرده بود وی میگفت جهان جمع اضداد است و دائما در تحول و در سیلان.
جهان پر از اضداد است و اینکه همه چیز در تغییر و در تحول است در واقع این هراکلیتوس بود که پیش از سقراط طرح کرده بود.
فیثاغورس دانشمند و فیلسوف پیش از سقراط اعتقاد داشت که جهان با قوانین ریاضی اداره می شود و تفسیر جهان تنها با زبان ریاضی ممکن است…ادامه
منبع:
نویسنده: محمد ناطقی