شعر و ادبیات پارسی مملو از نازوکرشمه و جفای معشوق در حق عاشق است. معشوق ناز میکند و عاشق ناز میکشد و هرچه معشوق بیشتر ناز و جفا کند، عاشق بیشتر میمیرد، بیشتر جان میدهد و بیشتر میسوزد و میسازد.

معشوقِ جفاکار، جفا میکند اما عاشق پای وفا میماند. در مسلک عاشق، دوری و رفتن نیست و راز سماجت عاشق در این سه کلمه نهفته است: یا «بمان» یا که «نرو» یا «نگهت» میدارم.
عاشق در این مرحله که اولین منزل عاشقی است، راههای رفتن را بر خود میبندد و جفای معشوق را به رنگ وفا میبیند:
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
سعدی
در مرحله بعد، عاشق یک قدم دیگر در برابر جفاهای معشوق عقبنشینی میکند تا جایی که نه تنها سخن تلخ معشوق را شیرین میپندارد بلکه برای شنیدن دشنام معشوق هم به تقلا میافتد:
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
فخرالدین عراقی
عاشق در مرحله سوم از وفا عبور میکند و به فنا میرسد. در این مرحله، دیگر عاشق در میان نیست بلکه هر چه هست، معشوق است و معشوق. آسمان معشوق است، زمین معشوق است، زمان معشوق است و سرانجام هرچه در دنیا هست، معشوق است. «فاضل نظری» این مرحله را به زیبایی خاصی بیان کرده است:
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت…
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بیقرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایهی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گلها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچهای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشتهای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایهای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
تا اینجا صحبت از جاذبه عشق است اما نازکردنها و جفاهای مکرر معشوق که از حد بگذرد، در ضمیر ناخودآگاه عاشق طوفان دافعه به پا میکند و ناگهان ورق برمیگردد.
هرچند جذابه عشق همواره بر دافعه عشق غالب است اما گاهی دافعه بر جاذبه پیروز میشود که این صحنه را زندهیاد «افشین یداللهی» به بهترین شکل، به نظم کشیده است:

یک روز میآیی که من، دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من، نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی، نه یقین، مست و خمارت نیستم
شب زنده داری میکنی، تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد، قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام، دور از کدورتهای دور
آیینهای پیش توام، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست
اصلاً منی در کار نیست، امنم حصارت نیستم
منبع:
محمد مرادی، نویسنده