ناماش محمد بشیر بود و هم صنفی من در دوره ابتداییه مکتب. تاجایی که به یاد دارم بشیر اول نمره صنف ما بود. با برادر بزرگترم عارف رحیمی بیشتر از من دوست و رقابت داشت. من شاید کوچکترین عضو صنف بودم و فقط برای بردن و خوردن بوتل دوغ و نان خشک در ساعت تفریح، شوق مکتب رفتن داشتم.
مدتها بعد که پدرم به شهر کوچ کرد بشیر همانجا به درسهایش ادامه داد. وقتی دوره کودکی او را مرور می کنم، به راستی چه کودک فرهیخته و توانایی بود، حقش بود به مدارج بلند موفقیت برسد. میگویند بیشتر عمر جوانیاش در مسافرت سفری کرده است، چرا؟ چون می خواست بیشتر از همه موفقیت کمایی کند.

پانزدهم اسد روز حمله انتحاری بر جنش روشنایی عروسیاش بود و این حادثه تلخ بر فضای مراسم شادی او بی تاثیر نبود. روز تلخی که از یاد هیچ هزارهای نخواهد رفت.
بشیر صفدری گامهای موفقیت را یکی یکی پیمود و به نیروی هوایی افغانستان راه یافت. او آنجا خوش و موفق می درخشید اما نمیدانست، ادامه این راه سناریویی تلخی را برای او نوشته است.
دولت سقوط کرد، بشیر با جمعی از همکارانش با چند هلیکوپتر نظامی به تاجیکستان فرار کردند. بشیر چند ماه آنجا و بعداً به امارات متحده عربی انتقال یافت. از همانجا برنامه آمدنش به امریکا نهایی شد و در اواخر 2021، بشیر به امریکا منتقل و ساکن ایالت اریگان شد.
چند ماه قبل بشیر شهر کنزاس آمده بود، جایی که من، برادرش و جمعی دیگر از آشناها زندگی میکنیم. شبی خانه خواهرم مهمان بودیم. بشیر را بعد سالها دوباره می دیدم. قلباً احساس شادمانی داشتم، او آشنا و هم صنفی دوران کودکیام بود. همه وقتی قرار است آشنایی دوران کودکی شان را ببیند حس عجبی، شاید مانند حس من برای شان دست بدهد.
بشیر مثل همان روزهای کودکی، هنوز چهره خندان و شاد داشت. شب دیر باهم قصه کردیم، او قصه فرارش از وطن را گفت و من قصه فرارم از وطن را، قصه درد، رنج و آوارگی.
از خانواده و فرزندانش یاد کرد و از سرعت در کار پناهندگیشان. گفت که دوستان امریکایی تلاش دارند کار پناهندگی خانواده زودتر تمام شود و بتواند خانواده خود را بیآورد.
به راستی همین گونه نیز شد. پناهندگی خانواده بشیر خیلی زود قبول شد و قرار بود همین روزها دو فرزند و همسرش را ملاقات کند. اما این ملاقات، برای همیشه ناتمام ماند.
تلخی این ملاقات ناتمام وقتی تلختر میشود که بدانی فرزندان و همسرش دو روز بعد از مرگ بشیر ویزه آمدن به امریکا را دریافت کنند. میگویند بشیر خیلی بیقرار آمدن خانواده خود بود و میخواست رخصتیهای کریسمس در کنار فرزندانش باشد. بشیر خیلی امیدوار بود که این هفته مصاحبه برای گرفتن ویزه انجام میشود، بهتر است دنبال تکت برای پرواز و اپارتمان کرایی برای خانواده باشم.

ادامه زندگی، اما سناریویی دیگر را نوشته بود. بشیر برای همیشه رفت، ما ماندیم و یک عالم حسرت دیدار و ملاقات ناتمام. آخرین بار که چند ماه قبل کنزاس آمده بود، به من قول داد که کریسمس دوباره میآید و مهمان من میشود. به شوخی برایش گفتم آشپزی یاد ندارم، رستورانت مهمانت میکنم، خندید و گفت نان مهم نیست. بشیر آن شب با من خدا حافظی گرمی داشت، من اما چه میدانستم که پشت این خدا حافظی گرم، آخرین دیدار و آخرین خدا حافظی ما نهفته است.
بشیر طور دیگری به قولش عمل کرد. او قرار است چند روز دیگر مهمان ما باشد. او را کنزاس می آورند تا برای آخرین بار فقط تابوتش را ببینیم و یکجا با او حسرت مهمانی، خاطرات دوران کودکی و این ملاقات ناتمام را دفن خاک کنیم.
بشیر یکشنبه گذشته (17 دسامبر 2023) برای همیشه در یک پرواز ناتمام در ایالت اریگان امریکا با دو جوان همراهش پرواز کرد و ما را در حسرت آخرین ملاقات یک پرنده خوش خندان تنها گذاشت.
منبع:
نویسنده: قاسم رحیمی، روزنامهنگار