از بسته شدن منوتو بسیار افسوس خوردم. شبکهای بود که در موفقیت و خلاقیت، قامتی بلندتر از دیگر شبکههای فارسی زبان خارج از کشور داشت.
اینکه شبکهای را از بیخ و بن، بدون وصل بودن به سازمان بزرگتری بسازی و بالا بیاوری، همیشه هویت خود را حفظ کنی، موفقیتت ناشی از خلاقیتت باشد و نه شانس آوردن و سوار شدن بر موج حوادث، هنر بزرگی است که منوتو در آن یگانه بود.
تأثیرگذاری منوتو بر مخاطب ایرانی عمیقتر و پایاتر از دیگر شبکههای فارسیزبان بود. شش سال پیش که شعار «رضاشاه روحت شاد» سرداده شد، از همین تریبون گفتم که شاه، سقوط حکومتش را گردن بیبیسی انداخت اما اگر روزی پسر شاه برگردد، از چشم منوتو دیده خواهد شد.

جان دوباره گرفتن گفتمان سلطنتطلبی وامدار منوتوست. نسلی که حتی پدر و مادرهایشان چیز زیادی از «زمان شاه» به یاد نداشتند، با منوتو بود که به نوستالژی «زمان شاه» دچار شد.
موفقیت منوتو را مدیریت غربی پیش برد. دیگر شبکهها، حتی آنهایی که بخشی از بنگاههای خبری غربیاند، مدیریتشان کاملاً ایرانی است. کیوان عباسی در خارج از ایران بزرگ شده است. کسی که در غرب به مدرسه برود، ولو اینکه مانند کیوان عباسی دیپلم هم نگیرد، میآموزد چگونه ایدهای را طرح و از آن دفاع کند و به ثمرش بنشاند. ذهنیت غربی را میشناسد. میداند برای قانع کردن غربیها که کاری به تو بدهند، باید برایشان از آینده بگویی نه از آنچه در گذشته کردی، باید حس کنند طرحهایی عملی داری که از آن سود خواهند برد.
اینکه در گذشته چه کردهای و چه مدرک دانشگاهی داری و کجا درس خواندهای برایشان مهم نیست. مهم این است که چه میخواهی بکنی. ما که در بزرگسالی مهاجرت کردیم سالها طول کشید این چیزها را فهمیدیم اما امثال کیوان عباسی که در کودکی مهاجرت کردهاند، از همان کودکی یاد گرفتهاند.
نکته دیگر اینکه غربیها تا زمانی که زبانشان را با لهجه و گیر و گور و دستانداز حرف بزنی تو را جدی نمیگیرند. همچنان برایشان موجودی هستی که انگار از سیاره دیگری آمدهای. برایشان سر سوزنی اهمیت ندارد که تو در مملکت خودت وزیر و وکیل بودی یا صد جلد کتاب پرفروش نوشتی و میلیونها نفر عاشق و کشته مردهات بودهاند. وقتی آدم حسابت میکنند که زبانشان را مثل خودشان حرف بزنی، بازی کریکت و بیسبال را بفهمی، با آنها آبجو بخوری، جوکهای آنها را برایشان تعریف کنی و درباره فوتبال و ترانهها و سریالهای خودشان برایشان بگویی. برای همه این قابلیتها لازم است در سنین پایین مهاجرت کرده باشی. مانند کیوان عباسی.
این قابلیتها را دستاندرکاران تلویزیونهای لسآنجلسی نداشتند اما کیوان عباسی داشت که توانست برای راهاندازی تلویزیونش پول بگیرد و چهارده سال برایش بودجه تأمین کند. او در تکگویی مفصل و سه قسمتی به نام «در جستجوی یک رؤیا» تاریخ خودش و تلویزیونش را بسیار دلنشین بیان کرد اما آنجا که از پول حرف زد و اینکه چگونه برای تلویزیونش بودجه گرفته، حرفش به دل مینشست اما به عقل، نه.
همه را به حساب «فرشتههای سرمایهگذار» نوشت اما این را نگفت که این ملائکه زمینی، نذر نکردهاند بلکه سرمایهگذارند. کارشان این است که دست جوان قابلی را که پول ندارد بگیرند و کسب و کارش را رونق بدهند تا وقتی بازارش گرم شد، سودی هم نصیب آنها شود نه اینکه پولشان را در چاه ویلی بریزند که ته ندارد و هیچ وقت هم به آب نمیرسد.

هر کس در حد بچهگربه بنده از کاسبی سردربیاورد میداند از تلویزیون فارسیزبان در خارج از ایران پول درنمیآید. تلویزیون حتی خرج خودش را نمیتواند دربیاورد. سرمایهگذار هر قدر هم فرشته باشد چرا باید میلیونها دلار پول بدهد تا مردم ایران بنشینند تخمه بشکنند و بفرمایید شام و شعر یادت نره تماشا کنند؟ هیچ چیز هم عایدش نشود. فرشتگان اگر چیزی برای انسانها میآورند از جیب خدا خرج میکنند. آقای عباسی نفرمودند فرشتگان، پول کدام خدا را به دست ایشان دادند.
منوتو فرهنگساز بود. چیزی که دیگر شبکههای فارسیزبان خارج از کشور هنوز نشدهاند. گفتمانساز هم بود: گفتمان تقدیس عوامزدگی. یعنی رسانهای پرمخاطب به آنهایی که بفرمایید شام و شعر یادت نره تماشا میکنند بگوید شما سیاست را بهتر از تحلیلگران پرادعا میفهمید. یعنی اینکه تحلیل سیاسی نیازی به دانش و آگاهی از شیوه استدلال و دفاع از نظریه ندارد. با چنین جملاتی میتوانید تکلیف همه رویدادهای ایران و جهان را مشخص کنید: «خاک تو سرشون آخوندها که مملکت رو به این روز انداختن»، «چی بودیم چی شدیم»، «اگه شاه بود این جوری نمی شد»، «هر چی پول مملکته ریختن تو حلقوم این فلسطینیا» …
آقای عباسی اذعان کرد که پیش از آنکه منوتو را راه بیندازد، چیزی از سیاست نمیدانسته. با اینکه سن و سالش در حدی است که قاعدتاً باید انقلاب را به یاد بیاورد و در زمان انقلاب هم در ایران بوده، تا بیست و اندی سال پس از انقلاب که در تلویزیونهای لسآنجلسی مشغول به کار شده، چیزی درباره بختیار نمیدانسته. حال آنکه منی که از او کوچکترم، نطق بختیار را همان وقت که از تلویزیون پخش شد و گفت: من مرغ طوفانم، نیندیشم ز طوفان، نشستم و تماشا کردم. بسیاری از همسالانم نیز چنینند.
آقای عباسی دانسته و آگاهانه مجموعهای را در تلویزیونش جمع کرد که هیچ پیشینهای در رسانه نداشتند. به نظرم کار درستی کرد. مجموعهای بااستعداد، علاقمند و کوشا و خلاق گردآورد که نگاه به آینده داشتند. نتیجه خوبی هم گرفت. اما کاش در نظر میداشت که این شیوه مدیریت رسانه، شیوه مطلوب نیست بلکه از سر خشکسالی کویر روزنامهنگاران ایرانی خارج از کشور است. از آن رو بوده که از سازهای ناکوک انبوهی روزنامهنگار پرمدعای پناهنده در خارج، نمیتوان ارکستری راه انداخت که حتی بتواند آهنگ عمو سبزی فروش را درست بنوازد. در این کویر، اگر ساز زدن را از اول یاد عدهای بدهی که حتی یک آهنگ در زندگیشان گوش نکردهاند، بهتر مینوازند. وگرنه در شرایط مطلوب، کار رسانه قاعدهای دارد و سلسله مراتبی و نیازمند دانش و تجربه است.

اگر کسی به جای فروشندگی در اِچ اَند اِم شانس بیاورد و در یک شبکه تلویزیونی کار پیدا کند، خوشا به سعادتش اما بهتر است این فرصت را غنیمت شمارد و پس از سالها کار در عالم رسانه، علم و آگاهی لازم برای این کار را نیز کسب کند و دچار توهم نشود که میتواند با دانش و درک سیاسی در حد فروشندههای اچ اند ام درباره تاریخ و سیاست و فرهنگ کشورش اظهارنظر کند.
از آقا و خانم عباسی و همه عزیزانی که چهارده سال کوشیدند اوقات خوشی برای ما مردم مصیبتزده بیافرینند، سپاسگزارم و همیشه قدردانشان خواهم بود. برای همگیشان آرزوی موفقیت میکنم.
منبع:
نویسنده مهرداد فرهمند، روزنامهنگار