بسیاری این پرسش را مطرح میکنند که در حاکمیت طالبان با رویکرد کاملا دینمداری در تمام عرصهها، آیا مردم نسبت به گذشته دیدانتر شده است؟

پاسخ به این پرسش نیازمند تحقیق همهجانبه در افغانستان است، موضوع که در حال حاضر انجام آن ممکن نیست. اما نگاه گذرا به شبکههای اجتماعی نشان میدهد که مردم به ویژه آنهایی که در خارج از افغانستان هستند، بیدینتر شده اند. تجربه در دیگر کشورها نیز نشان میدهد که دین سیاسی به معنای حضور ملاها در تمام ارکان دولت و حکومتداری به جای افزایش دینداری به کاهش آن منجر شده است.
روانشناسان میگویند مردم از الزامات و جبر بیزار اند حتی اگر این الزامات به باور و یا دین آنها ربط مستقیم داشته باشد.
نگارنده در این نوشته در پی آن نیست که دینداری بهتر است یا بیدینی، اما گزاره مردم از دین به «آتئیسم” یا خداناباور در زمانهای که رژیم حاکم در افغانستان سخت در صدد دینگرایی مطلق است، قابل تامل است.
آنچه انگیزه این نوشتار است طرح این پرسش است که آیا با رویکار آمدن یک رژیم کاملا دینمدار، واقعا می توان گفت سطح و عمق دینداری مردم بیشتر شده؟!
حقیقت این است که این ادعا اگر به صورت مطلق -نظیر آنچه این روزها می شنویم و در شبکههای اجتماعی- مطرح میشود، بر خلاف توقع رژیم جواب داده است.
در یک نگاه متفاوتتر این پرسش مطرح میشود که آیا قبل از رژیم طالبان مردم افغانستان بیدین بودند و جایگاه زن در حاکمیت اسلامگرایی طالبان در کجا قرار گرفته است؟ اگر زن کار، تحصیل، تفریح، ورزش و سفر کرد آن جامعه بیدین است و یا به طرف بیدینی روان است؟
واقعیت این است که تجربه جهانی شدن و نسبتی که با دینداری پیدا کرده در تمام جوامع مدرن امروزی به کمرنگ شدن اعتقادات دینی انجامیده است.

هستند افغانهای که در بیرون از افغانستان زندگی میکنند و به صراحت اعلام کردند که بیدین هستند و یا اسلام که طالبان معرفی کرده را نمیپذیرند.
سمیع درهیی از فعالان مدنی افغانستان به این باور است که ارزشهای اسلام را طالبان مو به مو اجرا میکنند و هر آنچه در افغانستان میبینید و میشنوید شریعت است که نه کم گذاشته و نه هم زیادهروی کرده است.
آقای درهیی میگوید کسانیکه طالبان را نقد میکنند در حقیقت اسلام را نقد کرده و نفی رژیم طالبان به معنای نفی دستورات اسلام و شریعت است.
سمیع درهیی در حساب فیسبوک خود نقدهای زیادی در باره طالبان و اسلام سیاسی منتشر کرده است.
به باور خیلیها در کشورهای مانند افغانستان ذات دین به جای آنکه هدف شود، تبدیل به ابزار و وسیله شده و این بدترین سقوط دین خوانده شده است. این مرحلهای است که افراد بسیاری از دایره دین اخراج شدند و ادامه این روند موجب کوچک شدن مجموعه دینداری میشود.
پرسش که مطرح میشود این است چرا انسانی که ذاتا مشتاق دین است و فطرت او با دورن مایههای دین پیوند تکوینی دارد به “دین گریزی“ روی می آورد و چرا دین گریزی در نسل جوان بیشتر است؟
این پرسش را از نصرالله طاهری پناهجوی افغان در سویدن مطرح کردیم و از گرایش او به آتئیسم یا خداناباوری پرسیدیم.
طاهری میگوید او مسلمانزاده است و خانواده او سنگینی باور او را به عنوان یک خداناباور تحمل ندارد. او گفت: “من از اسلام جز کشتار، قتلعام، تجاوز و توهین چیزی دیگری ندیدم، به خود مدتی است این اجازه را ندادم که پیروی دینی باشم که به شعورم و منطقم بیاحترامی شود.”
نصرالله طاهری میگوید که او به باور خانواده و بستگانش احترام میگذارد اما همزمان انتظار دارد خانواده و بستگانش نیز او را به عنوان یک بیدین بپذیرد.

او گفت: “چرا مسلمانها فکر میکنند که همیشه در جایگاه برتر قرار دارند و نظر هیچ کسی را نمیپذیرد و اگر کسی مقابل آنها نظر مخالف داد باید کشته شود، طوریکه طالبان خیلیها را کشتند.”
در دوره جوانی گرایش جوانان به فلسفه زندگی، آنان را به سوی مسائل اخلاقی، سیاسی و مذهبی سوق می دهد. جوانان تلاش می کنند هویت مذهبی خود را شکل دهند اما ممکن است به دلایل گوناگون در فرایند هویت با بحران مواجه شوند و نتوانند آن را شکل دهند و در نتیجه دچار نوعی سر درگمی و نهایتا بی رغبتی و گریز از دین شوند.
جوانان به جهت توانمندیهای ذهنی خود دین صرفا تقلیدی را بر نمی تابند. بسیاری از جوانان باورهای دینی را که در دوران کودکی به صورت تقلیدی به آنها القا شده را کنار می زنند و میخواهند دینی را بپذیرند که متناسب با سطح تفکرشان باشد.
اما بسیاری از اوقات آنچه به عنوان دین به آنها عرضه می شود برایشان قانع کننده نیست و در نتیجه به خداناباوری مطلق گرایش پیدا میکنند، مانند نصرالله طاهری.
از جانب دیگر جوانان می خواهند آموزهای دینی را با عقل خود بسنجند و فکر میکنند اگر برخورد یک دولت با مردمش مدام با خشونت، جبر و اکراه از آدرس دین باشد، از دین گریزان میشوند.
استقلال طلبی و عدالت جویی از ویژگی های انسان است، مردم برای اثبات این ویژگیها با دولتها مقابله می کنند. این مقابله از سر لجبازی منجر به پشت پا زدن به ارزشهای میشود که دولت و حکومت تاکید بیش از حد به انجام ان دارد.
یکی از اشتباهات رژیمهای اسلامگرا و دینگرا مانند طالبان این است که روحیه پرسشگری را کاملا نفی میکنند و خود به تنهایی در باره سرنوشت مردم تصمیم میگیرد. این گونه حکومتها نقد را به مثابه بیدینی در بین مردم ترویچ میکنند و تلاش میکنند تا مخالفان خود را از آدرس دین مجبور به شکست کنند.
نویسنده:
