خبرگزاری پل: خبر به همین سادگی است: “امیر توسلی خلبان نیروی هوایی پیشین افغانستان، پس از دریافت برگۀ اخراج از ایران در حومۀ شهر مشهد ایران دست به خود سوزی زد و به زندگی خود پایان داد.”

این خبر در چند رسانۀ ایرانی بازتاب محدودی داشت، برای تلویزیون بیبیسی در حد از سرماخوردگی خویشاوندان دور منتقدان جمهوری اسلامی هم اهمیت خبری نداشته است.
این رویداد، یادآور خودسوزی محمد بوعزیزی جوان 26 سالۀ تونسی، در 17 دسامبر 2010 است که در اعتراض به برخورد تحقیر آمیز پولیس، خودش را در شهر سیدیبوزید آتش زد. با این تفاوت که بوعزیزی در وطن خودش بود و توسلی هزاران کیلومتر دور تر از خانه در کشور همسایه…
سوگمندانه تر اینکه یکی از هزاران انسان آواره از خاک و خانۀ مان امیر توسلی، خود سوزی در سرای بی کسی و بی وطنی را به برگشت به وطنی که در چنگال اهریمن است، ترجیح داد، اینست که همنسلان همسرنوشت او به حدی درگیر کارزار نفی و انکار و اثبات، ابداعات هویتی و نفرت پراکنی چند سویه در فضای مجازی اند که توان، زمان، امکان و حتا شعور و معرفت احساس درد عمیق و جانسوزی که دارد بند از بند مان جدا میکند را از دست داده اند.

افغانستان با تمام تنوع و رنکارنگیاش در سیاه چالۀ مخوفی از تاریخش خرپیگاه خرمستیها و عربدهکشی های طالبان گشته است. خون و مرگ و استبداد و تبعیض و جنایت در سراسر این جغرافیای قاتل تا بدان حد عادی سازی، نهادینه انگاری و ساده پنداری شده و ضمیر جامعه را تخدیر کرده که حتا درس خواندهها و باسوادان تبعیدی ما درد سوزناک آتشی که به جان هستی و چیستی انسان سرزمین ما افتاده را احساس نمیکنند.
خودسوزی بوعزیزی در تونس سرآغاز بهار عربی شد و جهان را تکان داد، در حالی که این رویداد ظاهراً تلنگری بر حافظۀ جمعی و عاطفۀ فروکوفتۀ مردمانی که در درون کشور اسیر اند و در بیرون آوارگان بی پناه، وارد نکرده و نمیکند.
انگار ما سزاوار سرنوشتی استیم که برای ما نوشته اند.
اینجا، ستارهها همه خاموشند
اینجا، فرشتهها همه گریانند
اینجا، شکوفههای گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمیبینم
نوری ز صبح روشن بیداری
”فروغ فرخزاد”
نویسنده: حشمت رادفر