کتاب «دختر آفتاب و دیو سیاه» با تصویرگری هنرمندانهی افروز قلیزاده، تصویرگر ایرانی، از سوی «مرکز معلومات افغانستان» در کابل منتشر شده است.

انتشار این کتاب در این شرایط برایم عجیب و نویدبخش است. کاظم رسا که سپاسگزار اویم و این کتاب با کوشش او چاپ و پخش شده است، در گفتوگویش به این نکتهی ظریف اشاره کرده است. از همین رو این قصه را به دختران سرزمینم هدیه میکنم.
داستان «دختر آفتاب و دیو سیاه» داستان جدیدی نیست. در سال ۱۳۷۴ خورشیدی من شاگرد سالهای آخر دبیرستان بودم و این داستان در همان سال نوشته شد، ولی ماند و ماند تا ده سال پس از آن توسط «کانون پرورشی و فکری کودکان ایران» در تهران منتشر شد و دو سه سال پیش چاپ سومش در تهران منتشر شد.
آنگاه از چاپ و انتشار کتاب هم خوش بودم و هم خوش نبودم. ناشری خوب کتاب را منتشر کرده بود و به خوبی هم دیده شده است تا کنون. اما هیچ گاه از تصویرسازیهای کتاب راضی نبودم. از سوی دیگر همیشه دلم میخواست این کتاب به دست مخاطبان اصلیاش در افغانستان برسد و…. از همین رو حدود پنج سال پیش با تصویرگری که از کارهایش خوشم میآمد، صحبت کردم. این گونه شد که بانو افروز قلیزاده بار دیگر برای کتاب تصویرسازی کرد.
این بار از نتیجهی کار بسیار راضی بودم. اما متاسفانه نتوانستم آنگاه کتاب را منتشر کنم. تا این که کاظم حمیدی رسا پیشنهاد انتشار کتاب را در کابل داد و آسمان کابل هنوز به این تاریکی نبود. و پس از این تاریکی کتاب هم ماند و ماند تا مدتی پیش که تلاشهای کاظم رسا نتیجه داد و در این شرایط قصهی دختر آفتاب و دیو سیاه در کابل منتشر شده است. قصهیی که به تاریکی و مبارزهی دختری با آن میپردازد.

معرفی کتاب
در معرفی کتاب این طور آمده است: “دختر آفتاب و دیو سیاه” بر اساس افسانهیی قدیمی از مردم هزاره نوشته شده است. افسانهیی قدیمی که دربارهی گلها و نامهای دخترانه جایگاه زن در میان هزارهها است. در حقیفت این قصه، افسانهی گل آفتابگردان است.
هزارستان سرزمینی کوهستانی است که زمستانهای سختی دارد و مردمانی که در شرایط دشوار زندگی میکنند.
دختر آفتاب و دیو سیاه، قصهی شهری است که مردمانش در حقیقت اسیر تاریکی و دیوی سیاه استند. «در شهر آفتابی نمیتابد. پرندهگان کوچ کردهاند و رایحهی هیچ گلی به مشام نمیرسد. آیا خورشید گم شده؟ یا برای همیشه از شهر رفته؟ هیچکدام. دیو سیاهی در کوهستان با دستهای غولپیکرش جلو نور خورشید را گرفته و آفتاب را تنها برای خودش میخواهد. این دلیل تاریکی شهر است. شهری که مردمش به زندهگی در تاریکی عادت کردهاند و دنبال خورشید نمیگردند. در یکی از شبهای مهتابی دختری با موهای طلایی به دنیا میآید. دختری به نام دختر آفتاب که میتواند شیشهی عمر دیو را بشکند و نور را به شهر بازگرداند.»
در این قصه، برخلاف سنت مردسالارانهی حاکم در افغانستان، زنان نقش پررنگی دارند و دختری با عنوان ناجی مردم و شهر معرفی میشود.
قصهی «دختر آفتاب و دیو سیاه» پر از سمبل است و گاه نویسنده در شخصیتهای سمبلیک افسانهیی نیز تغییر وارد کرده است. مثلاً پیرزن در این داستان سمبل دانایی است.
نویسنده تلاش کرده است با وجود سمبلیک بودن داستان، قصه و زبان قصه و فضای آن برای کودکان ساده و در دسترس باشد. اما میتوان گفت این داستان قصهیی است برای همه و هر کس، با توجه به دیدگاه و آگاهیاش میتواند، با قصه برخوردی متفاوت داشته باشد. کودک با خواندن این قصه با روح مبارزه و سختکوشی و دوستی با طبیعت آشنا میشنود.
محمد حسین محمدی، نویسنده