ده چیز تغییر کرد:
آزادی ساکت شد و به جایش استبداد تندروانهی مذهب بر انسانیت تحمیل شد.
بر مقام انسانیت شک شد و بهجای مادر، همسر، خواهر و دختر، احکام دیوبندی مستولی شد.
دولت و تخصص جایش را به ملا، مولوی، شیخ و امام سپرد.
سرزمین اقلیتها به خانهی حاکمان قبایل تبدیل شد و جامعهی متکثر را به زانو درآورد.
نقش انسان در نظام سیاسی به بردگان تابع تبدیل شد و حاکمالامور به مقام تکبیر رسید.
مردم پس از ۱۴۰۰ سال صاحب امیر همهی مؤمنان شدند و غلام احکام وی گشتند.
پس از نزدیک به هزار سال خلیفه جدید ظهور کرد که خود را چهره معصوم و مقدس داد و به خودکفانان و جنایتکاران که عامل کشتار هزارن انسان بیگناه هستند، مقام بهشت داد.
آن خانههای کثیف پشاور، کراچی، چمن و وزیرستانها به دوحه، دوبی و استانبول ارتقا یافت.
آن ریشهای ژولیده و کثیف به ریشهای تمیز، لباسهای واسکتدار، بوتهای سلمندر و چپلیهای لاهوری تبدیل شد و دفاتر مجلل ساخت امریکا و اروپا و موترهای زره در خدمت رهبرانی قرار گرفت که داد از تقوا میزدند.
فقر به حدی رسید که نزدیک ۹۰ در صد جمعیت به ابتداییترین نیازمندیهای زندگی دسترسی ندارد و افغانستان نظر به گزارشهای جهانی در مرز فاجعه نزول کرد.
اما سه چیز تغییر نکرد:
فکر همان فکر است، تحجّر، استکبار، تحقیر، اهانت و تحمیل خواستهای انسانی!
اخلاق، همان اخلاق است، زیر پا کردن کرامت انسانهایی که مثل حاکمان نیستند!
انتقام، همان انتقام است، شکنجه، کشتار، سنگسار!

دو چیزیکه از جایش تکان نخورد:
نخستین چیزیکه از جایش تکان نخورد امریکا بود. امریکا پیش از دو سال و بعد از آن به مزدورانی نیاز داشت و دارد که منافعاش را حمایت کنند. نقش مزدوران دیروز را نکتاییپوشان جمهوریت ادا میکردند که امروز زندگی آرامی نصیب شان شده است و نقش مزدوران امروز را ملا ها و شیخهای استخباراتی که سر از کابل و قندهار برون کرده اند و بهترین امکانات را در اختیار دارند.
دومین چیزی که از جایش تکان نخورد، قربانیان بود. یعنی مردم فقیر و بیچاره افغانستان که فقط قربانی دادند و مضمون بازی های استخبارات و معامله های دزدان دین و سیاست شدند.
نویسنده: دکتر ملکستیز