خبرگزاری پل – در ادبیات سیاسی، وطن همواره بهعنوان مأمن، پناه و پایگاه هویت انسانی تعریف شده است؛ اما تجربهی مهاجرین افغانستان در سالهای اخیر نشان داده که وطن میتواند به منبع اصلی ترس و فرار نیز بدل شود؛ جایی که امنیت، عزت و آیندهای قابل تصور وجود ندارد، و انسان برای نماندن در آن، به هر دری میزند و هر تحقیر و مشقتی را به جان میخرد.

هزاران مهاجر افغانستانی در ایران، در وضعیتی میان زمین و هوا قرار دارند. بدون اقامت قانونی، بدون امکان اشتغال رسمی، بدون امنیت روانی و حتی بدون حق سادهای چون تردد آزادانه در شهر. مهاجر، در این فضا نه تنها بیگانه، بلکه بیصدا نیز هست. دیده میشود اما شنیده نمیشود؛ هست، اما هیچ حقی ندارد.
مهاجران برای نجات از «رد مرز» – واژهای که این روزها به یکی از اصلیترین کابوسهای مهاجرین بدل شده – ناچارند مسیرهای چند کیلومتری را با هزینههای چنددهبرابری بپیمایند، تا از دید نیروهای امنیتی در امان بمانند. آنها از رفتن به باشگاه، دیدار دوستان، مهمانیهای خانوادگی و هرگونه فعالیت اجتماعی محروماند؛ نه به خاطر تنبلی یا گوشهنشینی، بلکه صرفاً به دلیل یک چیز: ترس. ترس از شناسایی، دستگیری و فرستادهشدن به کشوری که خود از آن گریختهاند.
وطنگریزی، خود یک بحران است. اما وقتی کشوری دیگر که قرار بود «میزبان» باشد، از مهاجر، کارگر اردوگاهی میسازد با این منطق که «اگر ویزا داری، باید ده روز در اردوگاه کار اجباری کنی»، آنگاه دیگر نمیتوان از بحران سادهای سخن گفت. اینجا، پای کرامت انسانی در میان است. پای قانونی که فقط برای کنترل و تحقیر اعمال میشود، نه برای حمایت.

از سویی، بسیاری از این مهاجرین در ایران متولد شدهاند، در همینجا بزرگ شدهاند، تحصیل کردهاند، کار کردهاند، و با این حال همچنان «دیگریِ طردشده» تلقی میشوند. نه در وطن خود جای دارند، نه در کشور میزبان پذیرفته میشوند. این وضعیت، چیزی فراتر از یک بحران مهاجرتیست؛ این یک وضعیت انسانزدایی سیستماتیک است.
در نهایت، آنچه مهاجرین افغانستانی در ایران تجربه میکنند، نمونهای از شکاف عمیق میان «شهروندی» و «انسانبودن» است. آنها نه تنها از حقوق شهروندی محروماند، بلکه گاه از بدیهیترین حقوق انسانی نیز بیبهرهاند. و این، تلخترین شکل بیوطنیست؛ وقتی نه آن خاک را وطن میتوان نامید، و نه این خاک را خانه.